mahestan
مجمع التواريخ !

((يا اول الاولين))

سلام !

از اينكه يه مدت منتظر مونديد شرمنده !عذري ندارم كه قابل قبول باشه .فقط شرمنده !

راستش يه مدتي بود كه داشتم به خلقت فكر مي كردم . به اينكه كي از همه بهتره (البته غير از خدا)،كي از همه قوي تره ، كي از همه مهم تره؟ اما در نهايت فقط به يه جواب رسيدم . آره درسته ، همونه كه گفتي !

 حالا هم از اون همه تفكر و جستجو، فقط يه چيزاي جالبي فهميدم كه ديدم بد نيست با شما هم در ميون بذارم :

اول از همه ، آب آفريده شد . يه مدتي تنها بود تا اينكه يه روز به خودش باليد و گفت : يعني چيزي هست كه بتونه به من غلبه كنه ؟ اون وقت بود كه خدا زمين رو آفريد و اونو بر پشت آب سوار كرد و آب بيچاره خار و خفيف شد.

بعد از يه مدت ، زمين هم به خودش غره شد و شروع كرد به رجز خوني كه : من از همه برترمو ، من از همه بهترمو از اين حرفا ، تا اينو گفت ، خدا كوه ها رو آفريد و مثل ميخ تو كمر زمين فرو برد تا يه وقت از هم نپاشه و داغون نشه .پس زمين هم كم آورد !

بعد هم كوه ها يواش يواش شروع به سركشي كردند و گفتند پس ديگه ما از همه باحال تريم.خيلي قدرتمنديم و ديگه برتر از ما وجود نداره . خدا هم آهن رو آفريد و به وسيله ي اون كوها رو بريد تا حساب كار دستشون بياد.

آهن كه ديد اون غول هاي سنگي رو تونسته به راحتي(و البته به اذن و اراده ي خدا)بشكافه ، تو پوست خودش نمي گنجيد و مدام با خودش مي گفت : قوي تر از تو هيچ موجودي وجود نداره . اما خوشحاليش ديري نپاييد ، چون خدا آتش رو آفريد و با اون ، آهن رو ذوب كرد !

آتش هم شعله ور شد ، غريد ، به خود نازيد و گفت : يعني كيه كه بتونه بر من غلبه كنه ؟ ناگهان آبي از آسمون اومد و آتيش رو خاموش و سرد كرد.آتيش هم آروم شد !

آبي كه از آسمون اومده بود ، يه كم رو زمين چرخيد و به قدرتي كه داشت ، واقف شد.اين بود كه شروع كرد به خروشيدن و موج زدن و بعد گفت : ديگه امكان نداره كسي بتونه بر من چيره بشه.مناز همه قوي ترم . تا اينو گفت ، باد شديد وزيدن گرفت و آب رو از هر طرف محاصره كرد و نگذاشت به موج زدن و سركشي كردن ادامه بده.آب هم كه اين وضعيت رو ديد ، آروم شد و ديگه از قدرت دم نزد !

چند صباحي گذشت و باد كه توي اين ميدون بزرگ ، خودش رو بي رغيب مي ديد طوفان كرد و گفت : يعني چه چيزي هست كه از من قدرتمند تر باشه و بتونه منو مهار كنه؟ بعد از اينكه اين حرف رو زد ، خداوند انسان رو آفريد و انسان براي مهار باد و همه ي اون چيزاي ديگه ، يه چاره اي انديشيد !

هنوز مدت زيادي از جولان دادن انسان روي زمين نگذشته بود كه انسان شروع كرد به ايجاد فتنه و آشوب و فساد و با سركشي و عصيان پيش خودش گفت : ديگه واقعا چيزي وجود نداره كه بتونه جلوي منو بگيره !و خدا مرگ را آفريد تا انسان رو با همه ي قدرت ، ثروت ، هوش و توانايي هاش از روي زمين برداره !

سپس مرگ هم بر خود باليد و ناگهان ، خداي عز و جل به او فرمود : من تو را در ميان دو گروه بهشتيان و جهنميان از بين مي برم و هرگز دوباره زنده ات نمي كنم.پس در همين لحظه بود كه مرگ ترسيد و پا پس كشيد.

الغرض   ...

              اين خود يكي تمثيل بود                                     مور اگر گفتم ، مرادم فيل بود ...

 

بعون الله الملك الاعلي

يا حق !

لطفانظربدید ()        link        ۱۳۸٥/٧/٢٧ - abdullah atefipour